|
من و دفتر و خاطره هام مي خواهم امشب با درياي خاطره ها قرار بگذارم.. كه هروقت امواج پر تلاطم يادها خواستند.. قايق احساس مرا بشكنند.. دست اميد و آرزويش نجاتم دهد...
|
سفر همیشه پر خاطرست، این سفر هم برای من پر از خاطره های شیرین و به یاد موندنی بود. این عید اولین عیدی بود که سال تحویل در کنار خانوادم نبودم راستش یکمی دلم گرفت ولی دیگه دختر بزرگی شدم و باید عادت کنم. استانبول خیلی شهر قشنگیه و برعکس چیزی که فکر میکردم مردم خیلی مهربون و مهمون نوازی داره، البته ما هفتۀ اول عید اونجا بودیم و خیلی شلوغ بود، سه روز اول هوا یکم سرد بود ولی به مرور گرمتر شد. حالا یکم از جاهای دیدنی و خوردنی های فوق العاده استانبول براتون بگم. خوردنیهاش: میخوام از خوردنی ها شروع کنم. نمیدونم من زیادی شکمو هستم یا غذاهای اونجا خیلی باب طبع من بودن. بله حتماً غذاهای اونجا خیلی باب طبع من بودن... راستش اسم غذاهاش رو زیاد یادم نمیاد و چون ما با تور نرفته بودیم در این یک هفته ای که اونجا بودیم هر روز یه رستوران سنتی ترکی پیدا میکردیم و میرفتیم حسابی دلی از غذا پر میکردیم (ورژن جدید ضرب المثل
اسم اینو ولی بلدم، اسمش "بالِک اِکمِک" ساندویچ یه ماهی مخصوصه که همونجا روی قایق درست میکنن میفروشن. اونم که کنارشه یه ترشی خوشمزه بود که همون جا میفروختن.قیمتش هم خیلی خوب بود قیمت ساندویچ 5 لیر و قیمت ترشی 1 لیر بود. قیافۀ ساندویچش خیلی به نظر نمیومد خوشمزه باشه ولی مزش عالی بود. پیشنهاد میکنم امتحانش کنید. از شیرینی هاشون که دیگه نگم.........عااااااااااااااالی بودن. مخصوصاً این یکی که عکسشو براتون میذارم یه چیز فضایی بود مکانهای دیدنی+خوردنیهاش Princess Island: نزدیک استانبول یه جزیره هست به اسم Princess که خیلی زیباست. یه سفر یک ساعته با کشتی تا اونجا داره که توی راه 2 3 تا جزیره دیگه رو هم میبینید و یه فانوس دریایی بزرگ و قدیمی. وارد جزیره که شدیم سوار درشکه شدیم و نزدیک یک ساعت کل دور جزیره گشتیم و خیلی خوب بود جزیره پر بود از ویلاهای بزرگ و شیک و طبیعت بکر. البته منطقۀ اصلی و قابل گردش جزیره بافت قدیمی داره که خیلی زیبا به نظر میان (آخه من کلاً از بافت قدیمی ترکیه خوشم میاد) وقتی گردشمون با درشکه تموم شد به میدان اصلی شهر رفتیم و دوچرخه کرایه کردیم تا دور جزیره و قسمت مسکونی قدیمی بگردیم. به جرات میتونم بگم جزو لذت بخش ترین دوچرخه سواریهای زندگیم بود. همینطور که دوچرخه سواری میکردیم بعضی جاها رستوران های قدیمی و کوچیک سنتی توی کوچه پس کوچه های جزیره چشمک میزدن ما هم دوچرخه هامون رو پارک میکردیم و از اونجا که از خوراکیهای خوشمزه نمیشه گذشت، هر کدوم رو که به نظرمون خوشمزه بود امتحان میکردیم. یه نونی خوردیم که هنوز مزشو میتونم حس کنم. خودشون نونشو پخته بودن و روش گوشت و گوجه و پیاز سرخ کرده بود، من واقعاً نمیدونم این ترکیب ساده رو چجوری درست کرده بودن که همین الانم که دارم راجع بهش مینویسم آب از دهنم راه افتاده اینم از چیزای دیگه ای که توی جزیره خوردیم
مکانهای دیدنی خیابان استقلال: یه خیابون طولانی و خیلی شیک و اروپاییه که در میدان تکسیم قرار داره، محلیها بهش خیابان عشاق هم میگن. خیلی زنده و قشنگه پر از مغازه های رنگارنگ و جور واجور و پر از رستوران و بارهای شلوغ... لطفاً از قدم زدن توش خسته نشید و تا آخرش برید. قسمت آخر این خیابون پله ایه که اگه تا آخرش برید یه برج بزرگ سنگی رو میبینید که خیلی تو شب قشنگه و اگه بازم مستقیم برید به پل بقاز میرسید که منظرۀ خیلی خیلی قشنگی داره. مسجد سلطان احمد: یه مسجد بزرگ و قدیمیه که برای وارد شدن بهش بدون در نظر گرفتن دینتون که شاید اسلام نباشه باید حتما حجاب داشته باشید. مسجد ایاسوفیه: که این مسجد قبلاً کلیسا بوده بعداً تبدیل به مسجد شده. گنبد یا همون سقف این مسجد خیلی زیباست و معروفه که با نگاه کردن به گنبد اون وارد یه حال و هوای روحانی و زیبا میشید. بازار ادویه: یه بازار فوق العاده بی نظیر بود پر از ادویه های درجه یک، انواع و اقسام پنیرها وشیرینیها و زعفرون و از همه مهمتر بهترین قهوه ترک دنیا که اسمش Mehmet Effendi بود و همونجا داغ داغ بسته بندی میکردن و میفروختن و واقعاً هم خوشمزست و کلی باید توی صف بایستی تا نوبتت بشه. همونجا کافه های کوچولویی داره که قهوه سرو میکنن با باقلواهای عجیب غریب مثل باقلوایی که من خوردم توش پنیر پیتزا داشت و داغ بود و چه حالی داد با قهوه ترک. گرند بازار: یه بازار قدیمیه مثل بازار بزرگ خودمون فقط یکم ترتمیزتره که میتونی از اونجا جواهرات دست ساز نقره و طلا بخری با کلی چیزای دیگه.(البته به نظر من لباسها و کیف و کفشهاش یکم دِموده بود.) جواهر مال: یه مال خیییییییییلی بزرگ و شیکِ، هر برندی هم بخوای توش پیدا میشه از VICTORIA SECRET گرفته تا ZARA . من به دختر خانوما پیشنهاد میکنم حتماً به مغازۀ OYSHO سر بزنن چون مطمئنم مثل من عاشق لباساش میشن. خلاصه این عید جای همتون خالی بود. خیلی خوش گذشت و دوست دارم یه بار دیگه برم و اونجا رو ببینم.. البته من فقط جاهایی که رفتیم و خیلی دوست داشتم و نوشتم بقیه جاهارو میذارم تا خودتون برید و کشفشون کنید.. برای همتون سال خوبی رو آرزو میکنم.. ببخشید خیلی دیر دیر آپ میکنم..سرکار میرم و خیلی سرم شلوغه.. دوستون دارم دوستای گلم.. مواظب خودتون باشین... [ دوشنبه ۱۳٩۱/٢/٤ ] [ ٩:٠۱ ب.ظ ] [ ati ]
[ نظرات () ]
پنج شنبه برای اولین بار رفتم شیراز و جای همۀ دوستام رو خالی کردم.. خیلی خیلی خوش گذشت.. خیلی جاهای مختلف و واقعاَ زیبایی رو دیدم ولی دیدن کردن از پارسه یا همون تخت جمشید ،هم خوشحالم کرد و به خودم افتخار کردم که ایرانیم و این فرهنگ و تاریخ با شکوه ایران رو دیدم و هم یه حس ناراحتیِ این که چی بودیم و چی شدیمِ شدیدی رو توی وجودم بیدار کرد.. این که یه انسانی مثل کوروش 2500 سال پیش دربارۀ ذرات وجودش حرف میزنه واقعاً روی من تاثیر میذاره و باعث میشه نتونم جلوی اشکم رو بگیرم.. کوروش بزرگ:فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارند تا اجزای بدنم ذرات خاک ایران شوند.. شاید این جزو زیباترین حرفهایی بود که یک انسان میتونست 2500 سال پیش به زبون بیاره.. و یک موردی که برای من جالب بود اینکه تمام کتیبه هایی که اون زمان نوشته شده (قبل از اسلام) با نام خدای یکتا شروع شده که نشان از خرد و فرهنگی شگرف داشت... شگفتیهای پارسه خیلی زیادند.. به دوستایی که میخوان برن شیراز پیشنهاد میکنم حتماً از اونجا یه Leader بگیرن.. چون بدون اون، دیدن پارسه بجز چند تا ستون بلند و مجسمۀ قدیمی چیز دیگه ای نیست
[ یکشنبه ۱۳٩٠/۸/٢٩ ] [ ٤:۳٤ ب.ظ ] [ ati ]
[ نظرات () ]
بعضی روزا توی زندگیت مثل نقطۀ عطف هستن.. انگار جلوی یه چند راهی ایستادی و یکی بالای سرت ایستاده و زورت میکنه در لحظه تصمیم بگیری.. میتونی فکر کنی و به حرفهای دیگران اهمیت بدی و یه تصمیمی بگیری که همه راضی باشن.. میتونی به قول معروف با سیاست باشی و نقشه بکشی.. اما من اعتقاد دارم آدما بهترین و درست ترین تصمیماتشون رو با دلشون میگیرن.. به قول گابریل گارسیا مارکز : در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب...
[ پنجشنبه ۱۳٩٠/۸/۱٢ ] [ ٢:٢٢ ب.ظ ] [ ati ]
[ نظرات () ]
راحت بنشین. چند لحظه استراحت کن و به هیچ چیز فکر نکن. احساس کن که زندگی چیز خوبی است. قلبت را رها کن تا آزاد و مهربان بر فراز پستیها و حقارتهای مشکلات به پرواز درآید. یکی از تصنیفهایی را که در کودکی دوست داشتی زیر لب زمزمه کن. احساس کن که قلبت بزرگ میشود، همۀ اتاقت را پر میکند، و بعد همۀ خانه را از نوری آبی رنگ سرشار میسازد. وقتی به اینجا رسیدی حضور کریمانۀ قدیسانی را که در کودکی به آنها ایمان داشتی در این نور احساس کن. مطمئن باش که اینجا هستند، آنها از همه سو می آیند، به تو لبخند میزنند و اعتماد به زندگی و ایمان برایت هدیه می آورند. مجسم کن که آنها به تو نزدیک میشوند، اولیاء خدا را مجسم کن که دستشان را روی سر تو میگذارند و برای تو آرزوی عشق، صلح و یگانگی با هستی را میکنند، یگانگی با هر آنچه مقدس است. وقتی این احساس شدت گرفت احساس کن که این نور آبی رنگ جریانی است که بر تو وارد و از تو خارج میشود، همانند رودخانه ای درخشان و پر تحرک. این نور همۀ خانه را فرا میگیرد. بعد تمام محله را، شهرت را، کشورت را، و بالاخره همۀ جهان در این حباب آبی رنگ جا میگیرد. این حباب تجلی عشق متعالی است که در ورای مبارزات روزمره قرار دارد و به تو صلح، نیرو و قدرت میدهد و تو را تقویت میکند. تا جایی که میتوانی این نور درخشان را در سر تا سر دنیا حفظ کن. قلب تو گشوده است و عشق را می پراکند. این مرحلۀ آخر باید حداقل پنج دقیقه ادامه پیدا کند. بتدریج از این حالت خلسه بیرون بیا و به واقعیت برگرد. قدیسان و اولیاء در اطراف تو باقی میمانند و نور آبی هنوز حضور دارد. این مراسم میتواند و بهتر است با حضور چندین نفر اجرا شود. در این صورت حاضران باید دستهای یکدیگر را بگیرند.
[ دوشنبه ۱۳٩٠/٧/٢٥ ] [ ۱۱:٥٢ ب.ظ ] [ ati ]
[ نظرات () ]
عادت یا عشق...نمی دونم.. نمی تونم نبینمت.. نمی تونم حتی یه شب به تنهایی بسپارمت.. عادت یا عشق.. فقط بدون مثل نفس دوسِت دارم.. خودم اگه از یاد برم.. تورو به خاطر میارم.. هر اسمی که میخوای بذار رو من و احساسم به تو.. عادت.. هوس.. عشق یا هوا.. یه اسم یا یه واژۀ نو.. اما بدون هزار دفعه اگه بازم دنیا بیام... دوباره عاشقت میشم.. همیشه دنبالت میام.. ... http://mp3skull.com/mp3/kasra_ahmadi_sade_begam.html (اینم لینک دانلود آهنگ زیبایی که یه قسمتش رو براتون نوشتم
[ شنبه ۱۳٩٠/٧/٢۳ ] [ ۸:٢٠ ب.ظ ] [ ati ]
[ نظرات () ]
امروز یه مطلب جالبی رو خوندم که من رو یاد حرف یکی از ذوستام انداخت که همیشه میگفت هیچ مطلقی برای خوبی یا بدی در جهان وجود نداره.. ما همیشه انتخاب میکنیم که یه چیز رو در نظر خودمون زشت یا زیبا کنیم.. یا چیزی رو خوب بنامیم و همون چیز رو در جای دیگه بد.. دقیقا یادمه داشتیم غذا میخوردیم و یکی از دوستامون دربارۀ اینکه آخر هفته با دوستاشون رفته بودن کبک بزنن صحبت میکرد که من بهش اعتراض کردم و گفتم پرنده ها گناه دارن.. کشتنشون کار خیلی سنگ دلانه ایه.. که بحث شد و دوستم بهم گفت تو که همین الان داری گوشت یه پرنده ای رو که کشتن میخوری چرا درباره ی کشتن اون کبک ها ناراحتی؟!!! راستش یکم جا خوردم اینایی که گفتم هیچ کدوم باعث نمیشه من بخوام دربارۀ هیچ چیزی روی کرۀ زمین قضاوت کنم، فقط این نوشته رو که دربارۀ Godiva بود خوندم و به فکر فرو رفتم .. امیدوارم شما هم بخونید و لذت ببرید: "Godiva" همسر دوک کاونتری انگلیس زنی خیلی محبوب و [ سهشنبه ۱۳٩٠/٧/۱٩ ] [ ۱٠:٤٦ ب.ظ ] [ ati ]
[ نظرات () ]
روی سطحی صاف که آب را جذب نمیکند، قدری آب بریز. مدتی به آن خیره نگاه کن. بعد بدون هیچ هدف و مقصدی شروع کن به بازی کردن با آن. طرحهای بدون معنا روی آن بکش. این تمرین را هر روز به مدت یک هفته اجرا کن. روزی ده دقیقه حداقل به این کار بپرداز. سعی نکن نتیجۀ عملی از آن بگیری. این تمرین کم کم [ سهشنبه ۱۳٩٠/٧/۱٩ ] [ ٩:٥٧ ب.ظ ] [ ati ]
[ نظرات () ]
تا حالا شده تو خیابون راه بری یهو چشمت بخوره به یکی و احساس کنی چقدر به نظرت آشناست؟ یا یه دفعه با یکی احساس خیلی خوبی داری و زودی با هم گرم میگیرید و صمیمی میشید و با یکی دیگه بدون اینکه حتی یک بار هم قبلا همدیگر رو دیده باشید ناخودآگاه لج میشید و از هم بدتون میاد؟ و شایدم بعضی وقتها خواب جاهایی رو میبینی که هیچ وقت تا حالا اونجا نبودی ولی تمام کوچه پس کوچه هاشو تو خواب میشناسی و میدونی الان از سر اون پیچ که رد بشی پشتش چی میبینی... همۀ اینا نمیتونه الکی باشه.. حتماً یه دلیلی پشت این تجربه هاییه که مطمئنم هر آدمی تو زندگیش داشته.. همیشه از خودم میپرسیدم چرا من باید توی ایران به دنیا بیام؟ اصلا چرا باید دختر باشم؟ چرا این شکلیم؟چرا از وسایل تیز اینقدر میترسم؟ چرا پدر و مادرم این افراد هستن؟ و خیلی چراهای دیگه که هیچ وقت به جواب نمیرسید.. البته اضافه کنم سوال پرسیدن های همیشگی من از خودم ،دلیل بر نارضایتی من نبودن.. هیچ وقت.. من با هوش ترین و عاقل ترین مادر دنیا و مهربون ترین و صبورترین پدر دنیا رو دارم خلاصه همه ی این چراها از اول زندگیم توی ذهنم بود تا بالاخره دیشب کتابی رو که دو تا از دوستای خیلی خیلی خوبم به من معرفی کرده بودن باز کردم و شروع کردم به خوندن.. کتاب "استادان بسیار زندگی های بسیار".. اصلا فکرشم نمیکردم نتونم چشم از کتاب بردارم و این کتاب باعث بشه تا صبح بیدار بمونم تا تمومش کنم.. اینقدر زیبا داشت یکی یکی جواب سوالهام رو میداد که بعضی جاهاش نمیتونستم جلوی اشکامو بگیرم.. داشتم با یه دنیای دیگه آشنا میشدم.. دنیایی که هیچ وقت ازم دور نبود.. دنیایی که تمام عمرم، زندگی میخواست بهم نشونش بده ولی زورش نمیرسید.. لحظه لحظۀ تجربه های گذشته ای که داشتم و همیشه گیجم میکرد داشت مثل اسلاید از جلوی چشمم رد میشد و سوالهام رو تیک میزد.. نمیدونم چه جوری بگم.. فقط میدونم دیشب بهترین لحظه های زندگیم رو داشتم تجربه میکردم.. الان خیلی آروم ترم.. یه چیزی تو وجودم بیدار شده که بهم آرامش میده.. بهم هدف میده.. بهم یه جور احساس اطمینان میده.. و این خیلی شیرینه.. جالبی این قضیه اینه که دو نفری که این کتاب رو بهم معرفی کردن دو تا از دوستای صمیمی من هستن که همدیگر رو نمی شناسن.. چون یکیشون از دوستای دوران دانشجویی منه و اون یکی از دوستای سر کارمه.. با خودم گفتم حتما یه چیزی هست که دو نفر دقیقا اسم یک کتاب رو بهت گفتن و ازت خواستن حتما بخونیش.. بازم میگم: هیچ اتفاقی تو زندگی آدما بدون علت نیست.. کاش توان درک علت همۀ اتفاق های دور و برمون رو داشتیم.. اونوقت دیگه نه دردی بود... نه اندوهی... و نه حسرتی.. [ پنجشنبه ۱۳٩٠/٧/۱٤ ] [ ۱٢:٠٩ ق.ظ ] [ ati ]
[ نظرات () ]
راحت بنشین و خودت را رها کن. بگذار اندیشه ات به هر کجا میخواهد سر بزند. هیچ کنترلی روی آن اعمال نکن. پس از لحظاتی به خودت بگو: "من حالا آسوده هستم و چشمانم در خواب جهان فرو رفته اند." هنگامی که ذهنت را کاملا از مشغولیات رها کردی، ستونی از آتش در طرف راست خودت مجسم کن، به طوری که شعله های آن زنده و درخشان باشد. آن وقت به صدای آهسته بگو: "من به ناخودآگاه خویش فرمان میدهم که خود را متجلی کند. خود را بر من بگشاید و اسرار خویش را بر ملا سازد." لحظاتی صبر کن و فقط بر ستون آتش متمرکز شو. اگر تصویری ظاهر شد بدان که تجلی ناخودآگاه توست. سعی کن این تجلی را حفظ کنی. حالا در حالی که ستون آتش در طرف راست تو پابرجاست، سعی کن ستون دیگری در طرف چپ خودت مجسم کنی. وقتی شعله ها کاملا درخشان و زنده شدند به صدای آهسته بگو: " باشد که نیروی برۀ خدا، که در هر چیز و همه کس تجلی میکند، در من نیز متجلی شود، در حالی که "قاصد" خود را فرا میخوانم. آن وقت "قاصد" بر من ظاهر خواهد شد." با قاصد خود حرف بزن. او در بین دو ستون آتش بر تو ظاهر خواهد شد، میتوانی مشکلت را با او در میان بگذاری، با او مشورت کنی و فرمانهایی صادر کنی که انجام خواهد داد. وقتی صحبت تمام شد با این جمله او را مرخص کن:"من از برۀ خدا که این معجزه را امکان پذیر کرد تشکر میکنم. میخواهم که قاصد (اسم قاصد) هر بار که او را میخوانم بر من ظاهر شود و حتی اگر از من دور باشد در برآوردن آرزویم مرا یاری کند." یادداشت: در نخستین جلسه یا در جلسات ______________________________________________________________________________________________ خوب من زیاد این تمرین رو دوست ندارم.. راستش یکم منو میترسونه چون احتمالا شما کتاب رو نخوندین شاید مفهوم وجودی "قاصد" رو درست متوجه نشید برای همین یه قسمت از متن کتاب رو که دربارۀ "قاصد" توضیح داده رو براتون مینویسم: "قاصد" واسطۀ اصلی بین تو و جهان است.در دوران باستان او را به صورت عطارد (مرکوری)، هرمس مثلث التعلیم (هرمس تریسمگیستون) و قاصد خدایان نشان میدادند. او فقط در زمینۀ مادی دخالت میکند. او در کارها و رابطۀ ما با پول حضور دارد. وقتی او را آزاد میگذاریم تمایل به پراکندگی دارد.وقتی او را دفع میکنیم، همۀ آنچه را که میتواندبه ما بیامورد و به نفع ماست را از دست میدهیم، چون او انسان و جهان را خوب میشناسد و اگر قدرتهای او ما را خیره کند و مجذوب او شویم بر ما مسلط میشود و ما را از " مبارزۀ درست" دور میکند.تنها راه شناختن او این است که با او دوست شویم ، به نصایح او گوش کنیم و وقتی به او احتیاج داریم او را فرا بخوانیم، اما اجازه ندهیم که او قواعدش را به ما تحمیل کند. خوب فکر کنم اینجوری راحتتر بتونین ارتباط برقرار کنین.. راستی امروز یه چیز جدید تو تایپ کردن کشف کردم هی هی هی [ شنبه ۱۳٩٠/٧/٩ ] [ ۱٢:٤٦ ق.ظ ] [ ati ]
[ نظرات () ]
خیلی خوشمزه شد.. جای همتون خالی... البته تو این عکسه هنوز سسشو نریختم بله.. آخه سسشو جدا سرو کردم..... [ پنجشنبه ۱۳٩٠/٧/٧ ] [ ۱۱:٥٠ ب.ظ ] [ ati ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |